Sunday, January 28, 2007

The last start


محرم آغاز سال است برای ماه
هر سال در این آغاز چیزی از من به غنیمت می گیرند
چیزی که شاید خراج سال آینده باشد
خراجی پرارزش تر از گذشته
که تکامل را به یاد داشته باشم

این بار تمام وجودم را به غنیمت گرفتند
چیزی برای سال آینده ندارم
این آخرین آغاز است

Sunday, January 21, 2007

See Emily Play


چقدر حال ميده در اوج اندوه خندیدن
در اوج عصبانيت آدامس جویدن و چارلی چاپلین نگاه کردن
در اوج خستگي گير دادن به يه مساله رياضي که حالتو به هم میزنه
در اوج فریاد استاد، گوشهارو گرفتن و تماشا کردن
.
حال میده با 4تا سرباز پیاده امید بستن به بردن بازی
.
.
با واقعيتها بازي می کنیم
واقعيتها هم با ما بازی می کنن
بازیش باخت نداره، نگران نباشید؛
حرکت اشتباه فقط بازی رو سخت تر می کنه!ه

Monday, January 01, 2007

Tragedy


خاطرات شيرينم يادم نمياد

بايد کلي فکر کنم تا يه تصوير کلي ازشون بسازم

که البته ديگه شيرين نيست


قشنگترين داستانهاي تاريخ تراژدي بودن

انگار ذهن همه ي آدما تراژدي رو دوست داره

دوست دارن يکي بدبخت تر از خودشون ببينن که واسش دل بسوزونن

اما فقط توي داستانها و فيلمهاي سينمايي

Thursday, December 28, 2006

اسباب کشی


اسباب کشی کردم. اومدم اینجا

شاید خیلیا از نوشه های من خوششون نیاد

ولی خودم دوستشون دارم

مثل بچه هام میمونن

به خاطر همین با خودم آوردمشون خونه ی جدید

Saturday, December 23, 2006

ناتمام است درخت


سرد بود

نوشته بودم

اما سهراب زیباتر نوشته بود


:

مانده تا برف زمين آب شود

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه ي چتر

ناتمام است درخت

زير برف است تمناي شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حيات

مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد

در هوايي که نه افزايش يک ساقه طنيني دارد

و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه ي برف

تشنه ي زمزمه ام


مانده تا مرغ سر چينه ي هذياني اسفند صدا بردارد

پس چه بايد بکنم

من که در لخت ترين موسم بي چهچهه سال

تشنه ي زمزمه ام

بهتر آن است که برخيزم

رنگ را بردارم

روي تنهايي خود نقشه ي مرغي بکشم

Monday, December 04, 2006

اتاق من


توي کتابخونه ي من حافظ و سهراب و آلبرت يه جا ميشينن

جرج ارول وسط نشسته و براشون داستان 1984ي رو ميگه که توش يه عليرضا به دنيا اضافه شده.


توي اتاق من پاپوليس و اپنهايم و توماس يه جا ميشينن

عليرضا هم وسط نشسته و براشون داستان هزارويک شبي رو ميگه که توش بارها يه عليرضا به دنيا اضافه و کم شده

.

.

يکي اينارو جمع کنه

يکي منو جمع کنه

Saturday, December 02, 2006

مرغ مسکین زندگی زیباست


مرغ باران می کشد فریاد دائم:ه

ه- عابر! ای عابر!ه

جامه ات خیس آمد از باران

نیستت آهنگ خفتن یا نشستن در بر یاران؟


ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه نجوا می کند عابر

ه- با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن

در شبی که وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر

رهگذار مقصد فردای خویشم من

ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان

که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسکین! زندگی زیباست

خورد و خفتی نیست بی مقصود

می توان هر گونه کشتی راند بر دریا

می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند

می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید


مرغ مسکین! زندگی زیباست

من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم

تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم

مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست