Tuesday, March 20, 2007

Happy New Year


تخم مرغ رنگ می کنین مواظب جوجه هاش هم باشین


آدمو تو خونش رنگ می کنن

Friday, March 16, 2007

Flower


همان رنگ و همان روی
همان برگ و همان بار
همان خنده ی خاموش، در او خفته بسی راز
همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله، به مثل اشک نگونسار
همان جلوه و رخسار،
نه پژمرده شود هیچ
نه افسرده، که افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل

ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست

هم از دور ببینش
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
ولی قصه ز امید هوایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند، نماند

مهدی اخوان ثالث

Sunday, February 25, 2007

Nuclear Explosion


نیمی از روحم را در صلح گرفتند و نیمی از جسمم را در جنگ
زمانی که دوستی به حرفهایم گوش میداد و هیچ نمی گفت
زمانی که مفتولی آهنین وجودم را نشانه گرفت
و انفجار هسته ای را در مشت خود دیدم

اکنون با دو نیمه ی به جامانده
در نیمی از زمان مرا دو تن خواهید یافت
و در نیمی هیچ

Tuesday, February 20, 2007

Waiting for the Worms ...



زیباترین خاطره ای که دارم نفس نفس زدن توی جاده ی هرازه

بهترین سفری که داشتم توی جنگل گم شده بودم

و به یاد موندنی ترین جایی که رفتم بیمارستانه

.

!انگار زندگی هرچی سخت تر میشه قشنگ تره

Sunday, January 28, 2007

The last start


محرم آغاز سال است برای ماه
هر سال در این آغاز چیزی از من به غنیمت می گیرند
چیزی که شاید خراج سال آینده باشد
خراجی پرارزش تر از گذشته
که تکامل را به یاد داشته باشم

این بار تمام وجودم را به غنیمت گرفتند
چیزی برای سال آینده ندارم
این آخرین آغاز است

Sunday, January 21, 2007

See Emily Play


چقدر حال ميده در اوج اندوه خندیدن
در اوج عصبانيت آدامس جویدن و چارلی چاپلین نگاه کردن
در اوج خستگي گير دادن به يه مساله رياضي که حالتو به هم میزنه
در اوج فریاد استاد، گوشهارو گرفتن و تماشا کردن
.
حال میده با 4تا سرباز پیاده امید بستن به بردن بازی
.
.
با واقعيتها بازي می کنیم
واقعيتها هم با ما بازی می کنن
بازیش باخت نداره، نگران نباشید؛
حرکت اشتباه فقط بازی رو سخت تر می کنه!ه

Monday, January 01, 2007

Tragedy


خاطرات شيرينم يادم نمياد

بايد کلي فکر کنم تا يه تصوير کلي ازشون بسازم

که البته ديگه شيرين نيست


قشنگترين داستانهاي تاريخ تراژدي بودن

انگار ذهن همه ي آدما تراژدي رو دوست داره

دوست دارن يکي بدبخت تر از خودشون ببينن که واسش دل بسوزونن

اما فقط توي داستانها و فيلمهاي سينمايي