Thursday, December 28, 2006

اسباب کشی


اسباب کشی کردم. اومدم اینجا

شاید خیلیا از نوشه های من خوششون نیاد

ولی خودم دوستشون دارم

مثل بچه هام میمونن

به خاطر همین با خودم آوردمشون خونه ی جدید

Saturday, December 23, 2006

ناتمام است درخت


سرد بود

نوشته بودم

اما سهراب زیباتر نوشته بود


:

مانده تا برف زمين آب شود

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه ي چتر

ناتمام است درخت

زير برف است تمناي شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حيات

مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد

در هوايي که نه افزايش يک ساقه طنيني دارد

و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه ي برف

تشنه ي زمزمه ام


مانده تا مرغ سر چينه ي هذياني اسفند صدا بردارد

پس چه بايد بکنم

من که در لخت ترين موسم بي چهچهه سال

تشنه ي زمزمه ام

بهتر آن است که برخيزم

رنگ را بردارم

روي تنهايي خود نقشه ي مرغي بکشم

Monday, December 04, 2006

اتاق من


توي کتابخونه ي من حافظ و سهراب و آلبرت يه جا ميشينن

جرج ارول وسط نشسته و براشون داستان 1984ي رو ميگه که توش يه عليرضا به دنيا اضافه شده.


توي اتاق من پاپوليس و اپنهايم و توماس يه جا ميشينن

عليرضا هم وسط نشسته و براشون داستان هزارويک شبي رو ميگه که توش بارها يه عليرضا به دنيا اضافه و کم شده

.

.

يکي اينارو جمع کنه

يکي منو جمع کنه

Saturday, December 02, 2006

مرغ مسکین زندگی زیباست


مرغ باران می کشد فریاد دائم:ه

ه- عابر! ای عابر!ه

جامه ات خیس آمد از باران

نیستت آهنگ خفتن یا نشستن در بر یاران؟


ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه نجوا می کند عابر

ه- با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن

در شبی که وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر

رهگذار مقصد فردای خویشم من

ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان

که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسکین! زندگی زیباست

خورد و خفتی نیست بی مقصود

می توان هر گونه کشتی راند بر دریا

می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند

می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید


مرغ مسکین! زندگی زیباست

من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم

تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم

مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست

Monday, October 23, 2006

My Missed Oportunity


من كلاس اول نرفتم

مدرسه رو از كلاس دوم شروع كردم

مثل همه ي كارهاي ديگم

هميشه دير فهميدم كه كلاس اول چي ميتونستن گفته باشن

هميشه سر كلاس آخر فهميدم كه چقدر كلاس اول مهمه

ولي اين دفعه به كلاس آخر نرسيدم

همون كلاس دومي موندم

اصلاً روي كاغذ اخراجم كردند

اين كارو يه خانم مدير مهربون كرد

چون فكر مي كرد سر اين كلاس فقط دارم وقتمو تلف مي كنم

ولي دلم درسشو خوب بلده

اگه بذارن امتحان بده حتماً قبول مي شه

اگه بذارن ميشه:

فارغ التحصيل رشته ي دلباختگي از دانشگاه شريف

Saturday, October 14, 2006

محصورم در 3 بُعد


درد دارم

درد زخمهای یه کودک فلستینی

درد یه جانباز کچل شیمیایی

درد پاهای یه پیرمرد خسته که مجبوره خاطراتشو با التماس به دانشجو بفروشه

درد استخونهای یه بُکسور کتک خورده

درد دل یه عاشق فراری

و حتی درد نقش بیماری یه بازیگرسینمایی


امیدم به بُعد دهم دنیاست

و خدایی که در این نزدیکیست

Friday, September 08, 2006

جمعه


این که خوابه
این که بی حاله
... این که
این خوبه
الو،
صبح به خیر؛
چی کاره ای امروز؟
بابا اینا اومدن؟
خوب پس هیچ چی؛
خداحافظ

این که همیشه غر می زنه
این که همیشه دپرسه
اینم ...
خوبه
الو؛
سلام؛
امروز کاری داری؟
شهرستانی؟
خوب پس هیچ چی؛
خوش بگذره

این که زیادی خوشحاله
این که فقط تو فکر دختربازیه
اینم بد نیست
الو؛
سلام؛
بی کاری؟
عصر داری می ری عروسی؟
خوش بگذره؛
مزاحمت نمی شم پس

این که شیرازه
این که تحویل نمی گیره
این دیگه آخریشه
اگه بیدار باشه البته
الو؛
سلام؛
خواب نبودی؟
برنامه ی امروزت چیه؟
بیکاری؟
خوب پس یه پیشنهاد بده؛
دارم می میرم از بی حالی
بیام اونجا هم می شینیم همدیگرو نگاه می کنیم !
بخوابم؟
تازه بیدار شدم آخه
اگه چیزی به ذهنت رسید خبر بده
فعلا بای بای

اینم که از من بدتر بود

این که باهاش رودرواستی دارم
این که زیادی پیره
این که زیادی جوونه
این که عمومه
این که داییمه
این که رفته آمریکا
این که استادمه
... این که

تموم شد دیگه
مگه دفترچه تلفن من چند نفر جا می گیره
اصلا مگه من چند نفر رو می شناسم؟!؟