با فالی از حافظ آغاز شد و با آهنگی از دل به پایان رسید. کوتاه. برقی کمتر از یک سال. گویی حافظ داستانش را نوشته بود
Monday, November 10, 2008
Tuesday, October 21, 2008
Me 18; Me 36!
جنگ بین من ۳۶ ساله و ۱۸ ساله دیر زمانیست که بالا گرفته است. من ۳۶ ساله منطقی ست. شراب می خورد و لبخند می زند. عصبانی می شود به اخمی و شادی می کند به لبخندی. نصیحت می کند و نصیحت می شود. من ۳۶ ساله متواضع است. گذشت می کند. ادعا ندارد. غرورش را به دوستی می فروشد اما گویی کسی خریدار نیست. تازگیش به باران است و عشقش تک درختی پاییزیست در میان سروهای کوتاه.
من ۱۸ ساله شاکیست. سیگاری می کشد و سیگاری. با هر بادی دل به کسی می بندد و با باد دلی جوابش می دهد! خون می ریزد. لجباز است. فریاد می زند. بلند می خندد. مدعی و طلبکار است. انتظار دارد. انتظار لبخندی و محبتی از در و دیوار.
من ۱۸ ساله برای من منفورترین من دنیاست ولی گویی بیشتر دوستش می دارند
من ۱۸ ساله شاکیست. سیگاری می کشد و سیگاری. با هر بادی دل به کسی می بندد و با باد دلی جوابش می دهد! خون می ریزد. لجباز است. فریاد می زند. بلند می خندد. مدعی و طلبکار است. انتظار دارد. انتظار لبخندی و محبتی از در و دیوار.
من ۱۸ ساله برای من منفورترین من دنیاست ولی گویی بیشتر دوستش می دارند
Thursday, October 09, 2008
Benz

بنز بود. سیاه. سواری می داد مثل بنز. روزی صدها نفر جابه جا می کرد. از خواب به کار، از کار به خواب. گازوییل می خورد مثل بنز. سربالایی می رفت مثل بنز. دود می کرد مثل بنز. مرد جنگی بود. زره پوشی سیاه که به دیوار می کوبید جهانی می لرزید! ضرب المثل شده بود: «مثل بنز». پرواز نمی کرد ولی فلانی می پرید «مثل بنز»!
بنزینش دادند. سوپر بدون سرب. دل-پیچه گرفت. گوشه ای افتاد به رسم زمانه. دفتر نقاشی کودکان شد به امید کشیدن طرحی از زندگی بر صورت به گل نشسته. نشست به تماشای هنرنمایی ژیان و پیکان و پراید و سمند. شکست در برابر ظرافت و لطافت مدرن. در برابر رنگهای سفید و زرد.ه
بنزینش دادند. سوپر بدون سرب. دل-پیچه گرفت. گوشه ای افتاد به رسم زمانه. دفتر نقاشی کودکان شد به امید کشیدن طرحی از زندگی بر صورت به گل نشسته. نشست به تماشای هنرنمایی ژیان و پیکان و پراید و سمند. شکست در برابر ظرافت و لطافت مدرن. در برابر رنگهای سفید و زرد.ه
Tuesday, September 09, 2008
Goodbye Blue Sky

سالهاست که زیباترین طعم زندگی بوی خداحافظی ست. زمانی خداحافظی خاکستری، مدتی سبز، گاه سیاه و روزگاری سفید بود. این بار خداحافظی رنگین کمانی بود از رنگها. تلخ و مارپیچ به رنگ سیاه و سفید بی مزه ترین قهوه ی تاریخ. نوشیدیم در انتظار آرامشی چند روزه و پوکی استخوان ابدی.
کاش روزی سه بار خداحافظی می کردیم!ه
کاش روزی سه بار خداحافظی می کردیم!ه
Thursday, August 14, 2008
Reverie

بیداریها را خواب می بینم و خواب ها را در بیداری. اسرارم در خواب دیگران برملا می شود. با خوابی فراموش می کنم و با خوابی به یاد می آورم گذشته ی فراموش شده را. به خوابی عاشق می شوم و آرام، و به خوابی دیگر جنون و آشفتگی وجودم را فرا می گیرد. هفته ای برای مساله ای فکر می کنم و زمان نوشتن به یاد می آورم خوابی گذشته را در حال نوشتن همان معادلات و نامعادلات. حتی قسمتهای پیش بینی نشده را از خواب جایگزین می کنم و چه بسا زیباتر از بیداری حل می شوند
...
و در این میان یکی همچنان بی پاسخ است، بی تعبیر و در تکررارر!ه
...
و در این میان یکی همچنان بی پاسخ است، بی تعبیر و در تکررارر!ه
Tuesday, August 12, 2008
Saturday, August 09, 2008
A Typical Day

چهارشنبه بود. قرار بود غمگین باشم. اتفاقات چنین مقدر کرده بودند. اما کاری نیز باید برای گاو دوقلو زاییده می کردم. استاد گرامی که صبر عیوب داشت هم دیگر شاکی شده بود. چشمها را تنگ کردم و در کنار نژاد زرد تا عصر به صندلی چسبیدم. باید مقاله هایی می خواندم که شک داشتم واقعاْ از ذهن تراوش شده بودند. بوی آمونیاک می دادند. باید به زبان اگر و اما و حلقه و متغیر حرفی خوشایند می زدم و گزارشی می نوشتم پول-ساز که دهانی ببندد و شکم گرسنه سیر کند. به هر زحمتی بود خواندم و تراوش کردم و نوشتم تا یک روز بتوانم با آرامش غروبی تماشا کنم و سیگاری بکشم. سیگاری که در کنار امواجی که پیش می آمدند، با آتشی معامله شده بود
حق داشت. سیاه و سفید شده ام. نه رنگ سبز و سرخ شادی دارم و نه نارنجی و آبی غم. تنها تماشا می کنم و می گذرم
حق داشت. سیاه و سفید شده ام. نه رنگ سبز و سرخ شادی دارم و نه نارنجی و آبی غم. تنها تماشا می کنم و می گذرم
Subscribe to:
Comments (Atom)
