Tuesday, September 09, 2008

Goodbye Blue Sky


سالهاست که زیباترین طعم زندگی بوی خداحافظی ست. زمانی خداحافظی خاکستری، مدتی سبز، گاه سیاه و روزگاری سفید بود. این بار خداحافظی رنگین کمانی بود از رنگها. تلخ و مار‍پیچ به رنگ سیاه و سفید بی مزه ترین قهوه ی تاریخ. نوشیدیم در انتظار آرامشی چند روزه و پوکی استخوان ابدی.

کاش روزی سه بار خداحافظی می کردیم!ه


Thursday, August 14, 2008

Reverie


بیداریها را خواب می بینم و خواب ها را در بیداری. اسرارم در خواب دیگران برملا می شود. با خوابی فراموش می کنم و با خوابی به یاد می آورم گذشته ی فراموش شده را. به خوابی عاشق می شوم و آرام، و به خوابی دیگر جنون و آشفتگی وجودم را فرا می گیرد. هفته ای برای مساله ای فکر می کنم و زمان نوشتن به یاد می آورم خوابی گذشته را در حال نوشتن همان معادلات و نامعادلات. حتی قسمتهای پیش بینی نشده را از خواب جایگزین می کنم و چه بسا زیباتر از بیداری حل می شوند
...
و در این میان یکی همچنان بی پاسخ است، بی تعبیر و در تکررارر!ه

Tuesday, August 12, 2008

Everything in it's right place


There are two colors in my head
You don't have them in your colorspace

Saturday, August 09, 2008

A Typical Day


چهارشنبه بود. قرار بود غمگین باشم. اتفاقات چنین مقدر کرده بودند. اما کاری نیز باید برای گاو دوقلو زاییده می کردم. استاد گرامی که صبر عیوب داشت هم دیگر شاکی شده بود. چشمها را تنگ کردم و در کنار نژاد زرد تا عصر به صندلی چسبیدم. باید مقاله هایی می خواندم که شک داشتم واقعاْ از ذهن تراوش شده بودند. بوی آمونیاک می دادند. باید به زبان اگر و اما و حلقه و متغیر حرفی خوشایند می زدم و گزارشی می نوشتم پول-ساز که دهانی ببندد و شکم گرسنه سیر کند. به هر زحمتی بود خواندم و تراوش کردم و نوشتم تا یک روز بتوانم با آرامش غروبی تماشا کنم و سیگاری بکشم. سیگاری که در کنار امواجی که پیش می آمدند، با آتشی معامله شده بود

حق داشت. سیاه و سفید شده ام. نه رنگ سبز و سرخ شادی دارم و نه نارنجی و آبی غم. تنها تماشا می کنم و می گذرم


Friday, August 01, 2008

The Trial


(Removed)
محکوم می شوم به خاطر بیش از ۴ سال سکوت
محکوم می شوم به خاطر خواندن یادگاریهایی که سالها حسرت نبودنش را خوردم
محکوم می شوم به خاطر کارهایی که دیگران کردند و نوشتند و بوسیدند و رفتند
محکوم می شوم به تکرار
It was far from reality
تکرار سکوت
تکرار حسرت
تکرار آآآآه ه ه ه

Saturday, July 12, 2008

The Day After


داستان دیروز:

صدای جیر جیر قایق و آب سبز مرداب خاطرات مار و لاکپشت و خرگوش را به میان می کشد
اما مسیر همیشگی مثل همیشه نیست
صندلی جای نشستن نیست
روزِ ابری آرام است و موج دریا را به سختی می توان دید
«هر چه می توانی بخور» ِ امروز را از ماهی زنده ساخته اند که با سرنیزه باید شکارش کنی
روسها تبلیغ مسیح می کنند
حتی خوابها هم مثل همیشه نیستند
در این بحران انرژی آنها هم زمان پردازش می طلبند

داستان امروز:

ذهن بیمار را دارویی دگر باید که هستی و مستی پاسخگو نیست آشفتگی خاطر را
آرامشی می طلبد از سکوت و آسایشی از نشنیدن تحلیل های کودکانه

داستان فردا:

باز می گردیم به گذشته و مرور می کنیم درسهای نخوانده را

Tuesday, July 08, 2008

Repeat


در ۲۴ سال گذشته همیشه چیزی وجود داشته که مرا مدتی سرگرم کند و معنایی هرچند بیهوده به نفس کشیدن دهد. اما تنها تفریح پایدار من از زمانی که به حرف آمده ام غر زدن است. فکر می کنم اولین و ماندگارترین جمله ی من که به خاطر هر دوستی مانده است این باشد:
«... روی اعصابمه!!!»

طبیعت را از تکرار ساخته اند و مرا با تکرار ویران کردند. فراموش شدگانی که به زور به خاطره می آیند و توهم اینکه هیچ گاه دوباره فراموش نمی شوند