Wednesday, October 28, 2009

An Old Comment


این ۴ ماه پیش قرار بود جواب یکی از پُست های وبلاگ یک دوست باشد که «یک عالمه حرف مانده بود ته دل»ش. آخرین باری که می توانستم بخوانمش
:::
»

یک عالمه حرف مانده ته دلم

حرفهایی که به دیواری می گویم می ریزد و به رودی می ریزم خشک می شود.


یک عالمه حرف مانده ته دلم

بسیار شنیده ای و نامفهوم

ابری بارانیست از احساساتی نامانوس

رعدی بی صداست از عشقی نفرت آمیز


یه عالمه حرف مانده ته دلم

آنچنان ته مانده که دست خودم هم نمی رسد

یک عالمه حرف مانده ته دلم

ته دلم لجن زاریست از حرفهای مانده و گندیده

لجنزارم را با گلهای نیلوفر آبی تزیین کرده ام

نزدیکتر نیا که بوی تعفنش را می شنوی

و دیگر به دیدارم نمی آیی


«هویجوری»

«

Tuesday, October 20, 2009

Tour Bus


اتوبوس جهانگردی دو سالی یک باز از اینجا عبور می کرد. هر بار مهمانی می آورد و خاکستری به جا می گذاشت از آتش برافروخته و بویی نامطبوع از آش سوخته و دهان نخورده. این بار اتوبوس جهانگردی ما هفته ای دو سرویس رفت و برگشت دارد که با یکی گل می آورد و با دیگری جنازه می برد

اتوبوس جهانگردی ۳ بار گذشت. یعنی لااقل ۶ سال پیر شدیم.

Sunday, December 21, 2008

Dreamland


گاه فکر می کنم چند دهه دیر رسیدم. مثل همه ی کارهای دیگر زندگی. شاید هم چند ده هزار سال دیر رسیدم. آرزوی من دنیایی ست که شمارش تا ده بود و پیشرفته ترین ماشینِ محاسبه چوب و ریگ. آرزوی من دنیایی ست که هیچ کتابی را بزرگتر از ۳ برگ نمی نوشتند و هیچ مساله ی مصنوعی نبود که هر کس نظری نوین برای بحث داشته باشد! حقوق بشر و سگ و خرس و اسب و شغال معنا نداشت؛ دنیایی که داستانها علمی تخیلی نبود و از زبان مادربزرگ شنیده می شد که از مادربزرگش شنیده بود. گرما و نور شبانه اش رقص آتش چوب بود که هزار چرخ میزد و هیچ مقاله ی علمی ای یکی را بررسی نمی کرد

Monday, November 10, 2008

Salty Sweet!



با فالی از حافظ آغاز شد و با آهنگی از دل به پایان رسید. کوتاه. برقی کمتر از یک سال. گویی حافظ داستانش را نوشته بود

Tuesday, October 21, 2008

Me 18; Me 36!


جنگ بین من ۳۶ ساله و ۱۸ ساله دیر زمانیست که بالا گرفته است. من ۳۶ ساله منطقی ست. شراب می خورد و لبخند می زند. عصبانی می شود به اخمی و شادی می کند به لبخندی. نصیحت می کند و نصیحت می شود. من ۳۶ ساله متواضع است. گذشت می کند. ادعا ندارد. غرورش را به دوستی می فروشد اما گویی کسی خریدار نیست. تازگیش به باران است و عشقش تک درختی پاییزیست در میان سروهای کوتاه.

من ۱۸ ساله شاکیست. سیگاری می کشد و سیگاری. با هر بادی دل به کسی می بندد و با باد دلی جوابش می دهد! خون می ریزد. لجباز است. فریاد می زند. بلند می خندد. مدعی و طلبکار است. انتظار دارد. انتظار لبخندی و محبتی از در و دیوار.

من ۱۸ ساله برای من منفورترین من دنیاست ولی گویی بیشتر دوستش می دارند

Thursday, October 09, 2008

Benz


بنز بود. سیاه. سواری می داد مثل بنز. روزی صدها نفر جابه جا می کرد. از خواب به کار، از کار به خواب. گازوییل می خورد مثل بنز. سربالایی می رفت مثل بنز. دود می کرد مثل بنز. مرد جنگی بود. زره پوشی سیاه که به دیوار می کوبید جهانی می لرزید! ضرب المثل شده بود: «مثل بنز». پرواز نمی کرد ولی فلانی می پرید «مثل بنز»!

بنزینش دادند. سوپر بدون سرب. دل-پیچه گرفت. گوشه ای افتاد به رسم زمانه. دفتر نقاشی کودکان شد به امید کشیدن طرحی از زندگی بر صورت به گل نشسته. نشست به تماشای هنرنمایی ژیان و پیکان و پراید و سمند. شکست در برابر ظرافت و لطافت مدرن. در برابر رنگهای سفید و زرد.ه

Tuesday, September 09, 2008

Goodbye Blue Sky


سالهاست که زیباترین طعم زندگی بوی خداحافظی ست. زمانی خداحافظی خاکستری، مدتی سبز، گاه سیاه و روزگاری سفید بود. این بار خداحافظی رنگین کمانی بود از رنگها. تلخ و مار‍پیچ به رنگ سیاه و سفید بی مزه ترین قهوه ی تاریخ. نوشیدیم در انتظار آرامشی چند روزه و پوکی استخوان ابدی.

کاش روزی سه بار خداحافظی می کردیم!ه