Saturday, December 02, 2006

مرغ مسکین زندگی زیباست


مرغ باران می کشد فریاد دائم:ه

ه- عابر! ای عابر!ه

جامه ات خیس آمد از باران

نیستت آهنگ خفتن یا نشستن در بر یاران؟


ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه نجوا می کند عابر

ه- با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن

در شبی که وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر

رهگذار مقصد فردای خویشم من

ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان

که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسکین! زندگی زیباست

خورد و خفتی نیست بی مقصود

می توان هر گونه کشتی راند بر دریا

می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند

می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید


مرغ مسکین! زندگی زیباست

من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم

تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم

مرغ مسکین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست

Monday, October 23, 2006

My Missed Oportunity


من كلاس اول نرفتم

مدرسه رو از كلاس دوم شروع كردم

مثل همه ي كارهاي ديگم

هميشه دير فهميدم كه كلاس اول چي ميتونستن گفته باشن

هميشه سر كلاس آخر فهميدم كه چقدر كلاس اول مهمه

ولي اين دفعه به كلاس آخر نرسيدم

همون كلاس دومي موندم

اصلاً روي كاغذ اخراجم كردند

اين كارو يه خانم مدير مهربون كرد

چون فكر مي كرد سر اين كلاس فقط دارم وقتمو تلف مي كنم

ولي دلم درسشو خوب بلده

اگه بذارن امتحان بده حتماً قبول مي شه

اگه بذارن ميشه:

فارغ التحصيل رشته ي دلباختگي از دانشگاه شريف

Saturday, October 14, 2006

محصورم در 3 بُعد


درد دارم

درد زخمهای یه کودک فلستینی

درد یه جانباز کچل شیمیایی

درد پاهای یه پیرمرد خسته که مجبوره خاطراتشو با التماس به دانشجو بفروشه

درد استخونهای یه بُکسور کتک خورده

درد دل یه عاشق فراری

و حتی درد نقش بیماری یه بازیگرسینمایی


امیدم به بُعد دهم دنیاست

و خدایی که در این نزدیکیست

Friday, September 08, 2006

جمعه


این که خوابه
این که بی حاله
... این که
این خوبه
الو،
صبح به خیر؛
چی کاره ای امروز؟
بابا اینا اومدن؟
خوب پس هیچ چی؛
خداحافظ

این که همیشه غر می زنه
این که همیشه دپرسه
اینم ...
خوبه
الو؛
سلام؛
امروز کاری داری؟
شهرستانی؟
خوب پس هیچ چی؛
خوش بگذره

این که زیادی خوشحاله
این که فقط تو فکر دختربازیه
اینم بد نیست
الو؛
سلام؛
بی کاری؟
عصر داری می ری عروسی؟
خوش بگذره؛
مزاحمت نمی شم پس

این که شیرازه
این که تحویل نمی گیره
این دیگه آخریشه
اگه بیدار باشه البته
الو؛
سلام؛
خواب نبودی؟
برنامه ی امروزت چیه؟
بیکاری؟
خوب پس یه پیشنهاد بده؛
دارم می میرم از بی حالی
بیام اونجا هم می شینیم همدیگرو نگاه می کنیم !
بخوابم؟
تازه بیدار شدم آخه
اگه چیزی به ذهنت رسید خبر بده
فعلا بای بای

اینم که از من بدتر بود

این که باهاش رودرواستی دارم
این که زیادی پیره
این که زیادی جوونه
این که عمومه
این که داییمه
این که رفته آمریکا
این که استادمه
... این که

تموم شد دیگه
مگه دفترچه تلفن من چند نفر جا می گیره
اصلا مگه من چند نفر رو می شناسم؟!؟

Tuesday, August 22, 2006

کل ابرییم


جوونتر که بودم اسمم علی بَگ بود؛ یا همون علی بیگ. پایه ی دائمی بساط بابابزرگم روم گذاشته بود. خودشم کل ابرِیم بود. بابابزرگم بهش می گفت.ه
دکتر سرماخوردگی دائمیم شده بود. مرضی رو که شیش تا پنی سیلین نمی تونست خوب کنه توی چند دقیقه دود می کرد.ه
یادم نمی یاد مریضیشو دیده باشم. وقتی مُرد دکترا همه مرضی براش تشخیص دادن. از قند خون تا بواسیر و عفونت مثانه.ه
دوست داشتنی ترین غریبه ای بود که می شناختم.

Thursday, August 17, 2006


بیمارستان رفتم چون می خواهم زندگی کنم
از بیمارستان آمدم چون می خواهم زندگی کنم
غذا می خورم چون می خواهم زندگی کنم
ورزش می کنم چون می خواهم زندگی کنم
سفر می روم چون می خواهم زندگی کنم
دانشگاه می روم چون می خواهم زندگی کنم
عاشق می شوم چون می خواهم زندگی کنم

می خواهم زندگی کنم
!خیال خودکشی هم ندارم, خیالتون اکیدا راحت باشه

تا شقایق هست، زندگی باید کرد؛ حتی اگه توی باغچه ی من شقایقی نباشه

Tuesday, August 01, 2006

نگرانم


نگرانم
نگران لامپهای خونمون که یکی یکی دارن می سوزن
نگران دوستی که وسط اتاقش قبر می کنه
نگران دوستی که خودشو بدشانس ترین آدم دنیا می دونه
نگران جنگی که در چند قدمی سالهاست گیر کرده
نگران مردان جنگی که در دوران صلح به جان خودشون می افتن
و
نیست reset که 6 شده و خبری از سیگنال counter نگران یه
I may be paranoid, but not an android

اما امیدوارم
God LOVES his children